نیلوفرهای مرداب
خانه ساکت بود. عبدالأعلی درون اطاق، زانو در بغل، به فکر فرو رفته بود. احساس بدی داشت. نمی توانست آرام بگیرد. از یک طرف عبیدالله بن زیاد با خدعه و نیرنگ پنجه بر کوفه افکنده بود و نقشه های شیطانی خود را یک به یک به انجام می رساند؛ و از طرف دیگر یاران قسم خورده ای که اولین نامه های خود را به جانب حسین بن علی فرستاده بودند، به یکباره رنگ عوض می کردند و از یاران قسم خورده ی عبیدالله می شدند…
عبدالأعلی سرش را بالا گرفت و اندیشید: «بهتر است به خانه ی هانی بن عروه بروم» خواست از جای بلند شود که صدای در خانه به گوشش خورد. کسی به شتاب کوبه در را می کوبید. عبدالأعلی خود را به در رساند و آن را گشود. عمر بن سعد در آستانه ی در ایستاده بود. عمر لبخندی زد و گفت: «پسر یزید بن کلبی! آیا اجازه می دهی داخل شوم؟»و آن وقت لبخندی زد و قدری نزدیک تر شد:
- من از جانب عبیدالله بن زیاد پیغامی برای تو دارم.
- برای من؟!
- البته نه تنها برای تو… برای تو و همه ی بزرگان کوفه! عبیدالله از شما می خواهد…
فریاد خشمگین عبدالأعلی رشته ی سخن او را پاره کرد:
- عمر بن سعد! چه بیشرمانه سخن می گویی. تو اینک می بایست در کنار پسرعم حسین بن علی باشی، در حالی که مدافع سیه روی ترین انسان روی زمین شده ای.
ابن سعد که سعی می کرد خود را آرام نشان دهد، گفت: «عبدالأعلی! قدری آرام بگیر. ما هم دوستدار حسین و اهل بیت اوییم. ولی ما که نمی توانیم اموالمان، مقاممان و زن و فرزندانمان را رها کنیم و به حسین بپیوندیم. آیا اینان سرپرستی نمی خواهند؟»
لبخند تمسخر بر لبان عبدالأعلی نشست:
- آری همین گونه است که تو می گویی! دنیا را به این آسانی نمی توان از خود دور کرد…
ابن سعد به طرف در خانه به راه افتاد و عبدالأعلی آخرین حرفش را به او زد:
- پس به اربابت بگو شما دنیا را از دست ندهید و ما را با دینمان و رهبر دینمان، حسین بن علی، آزاد بگذارید.
خانه دوباره در سکوت فرو رفت و سخنان عمر بن سعد همچنان در گوش عبدالأعلی زنگ می زد:
- عبدالأعلی آبنده ی بدی برای تو و اهل بیتت پیش بینی می کنم.
عبدالأعلی نگران از جای خود بلند شد و همان گونه که از خانه خارج می شد، با خود گفت: «زمانه برای اهل حق، بس ناگوار و تنگ است.»
***
«نیلوفرهای مرداب» درباره ی مردمی است که در ظاهر بسیار فریبنده و زیبا جلوه می کردند امّا ریشه های سست آنها، در مرداب بود؛ مردمی که با نامه فرستادن به امام حسین (علیه السلام)، ایشان را به دروغ فراخواندند اما در مقابل اهداف دنیایی، امام را در میان گرگان رها ساختند.
نیلوفرهای مرداب، داستان ماست؛ داستانی که در سال 60 هجری در کوفه اتفاق افتاد و مردم کوفی آن را رقم زدند و امروز، ما ندانسته آن را تکرار می کنیم.
ماجرای مسلم بن عقیل و هانی، خیانت مردم کوفه و مومنان و منافقان در این کتاب، به گونه ای دیگر و از دید شخصیت مومن دیگری به نام «عبدالله بن حارث» روایت شده است. «محمد گلزاری» این روایت را به صورت داستانی در آورده است و در آن به خوبی تردید و تزلزل مردم را در انتخاب بین حق و باطل، نشان داده است.
در انتهای داستان می خوانیم:
در اندیشه ی مردم، واژه ها به سرعت از هم سبقت می گرفت. امام حسین…یزید بن معاویه…دنیا… آخرت…شهادت…مرگ و کشته شدن….زر و زیور…کدامین راه؟
صدایی با تحکم از بین سربازان بلند شد:
- مگر نشنیدید؟ عجلوا بالصلوه…
تحیر همچنان دست به گریبان مردم بود:
- امام حسین یا یزید؟
- مسلم بن عقیل یا عبیدالله؟
- علی (ع) یا معاویه؟
- پیامبر یا ابوسفیان؟
- دین یا دنیا
- شرف و آزادگی… یا ذلت و بردگی؟
نام کتاب: نیلوفرهای مرداب
بازنویسی: احمد گلزاری
انتشارات مدرسه