ققنوس فاتح
سلام؛ باز دلم برات تنگ شده. چر؟! درسته، همین چند روز قبل پیشت بودم. ولی این روزا بیشتر دلم برات تنگ میشه. نمی دونم چرا؟ با این که دیگه واسه خودم مردی شدم، ولی هنوز هم فکر می کنم برای تو همون داداش سالهای دور هستم……تو هر وقت می اومدی مرخصی، اولین جایی که سر می زدی همون مسجد بود. می اومدی برای بچه های مسجد از جبهه می گفتی، از رشادت بچه ها، از ملاقات با آقا امام زمان می گفتی و از مظلومیت رزمنده ها. بعد با هم می رفتیم خونه. تو اول از همه دست مامان و آقا جون رو می بوسیدی، بعد هم با خنده می گفتی: «مامان! من فردا سی چهل تا مهمون دارم. بچه های گردانن. می خوام از اون خورش قیمه های خوشمزه براشون درست کنی.» مامان هم می گفت: «قدم شون روی چشم. کی بیاد بهتر از اینها؟!»
ولی خودمونیم داداش، اون دوستهای تو هم عجب خوش اشتها بودن! دیس دیس غذا می آوردم طبقه بالا ولی یه ذره هم از اون غذا ها پائین برنمی گشت.
مامان به شوخی می گفت: محسن! این دوستای تو انگار از افریقا برگشتن. اما عیب نداره نوش جون شون…»
***
«ققنوس فاتح» مجموعه روایات شفاهی از سرگذشت دانشجوی شهید «محسن وزوایی» است. «گل علی بابایی» نویسنده ی این کتاب می گوید: «از سال 1375 که به همراه حسین بهزاد، در گیر نگلارش کتاب اول از مجموعه حماسه 27 کارنامه ی عملیاتی لشکر 27 محمد رسول الله شدیم. در جریان پژوهش و نگارش مدام با مدارک و اسناد صوتی، تصویری و مکتوبی مواجه بودیم که بلا استثنا در تمامی آنها، یکی از ستارگان درخشان «شهید محسن وزوایی» بود.
چاپ دهم این کتاب در سال 1390، توسط انتشارات شاهد به چاپ رسیده است.